
نظرات ()وقتی هوای عاشقی هامان بهاری نیست
دیگر دلیلی هم برای بی قراری نیست
آتش بزن ، سیلاب شو ، ویرانه کن دل را
از عشق های بین راهی انتظاری نیست
ایمان شمس
فعلاً این باشه تا ایشالا کامل بشه :)
نظرات ()از آنجایی که موفقیت و پیشرفت در هر مقوله ای نیازمند به تسلط بر مفاهیم و اصول ابتدایی می باشد ،تصمیم گرفتم که از این مجال بهره بگیرم و قواعد ابتدایی ترانه سرایی را (که بر اساس قواعد شعری است)با مشارکت شما عزیزان دوره نمایم . به نظر من یکی از مشکلاتی که ترانه امروز ما را تهدید می کند ، عدم آشنایی بسیاری از ترانه سرایان با شعر و اصول آن است و کج بودن ساختمان ترانه امروز را به سست بودن خشت اول آن ارجاع می دهم.
تفاوت ترانه سرای حرفه ای و غیر حرفه ای در تالیف و پرداخت آنهاست و پرداخت خوب ثمره مطالعه ی مستمر و گسترده ، تمرین و آشنایی با مولفه های پدید آورنده ی ترانه ( مانند بدیع و بیان ) می باشد . برای نمونه وقتی ترانه سرا جناس تام را بشناسد و نمونه های موفقی همچون: " یا بفرما به سرایم / یا بفرما ،به سرآیم "را دیده ویا شنیده باشد،این تکنیک در ضمیر ناخودآگاه شاعر شکل می گیرد،امکان ایجاد آفرینش مضامین مد نظر خود را با پرداخت های زیبا میسر می نماید.
در هر مقاله یکی از قواعد پدید آورنده ی ترانه ( قافیه / وزن / تشبیه / استعاره / جناس و ... ) را معرفی می کنم . امیدوارم که این تلاش موجبات پیشرفت و شکوفایی بزرگواران تازه سراینده را فراهم آورد و در آینده ی نزدیک ترانه ما به جایگاه حقیقی اش که به راستی بیش از اینهاست ، دست یابد .
ترانه چیست؟
از دیدگاه صاحب نظران، موسیقی و شعر محبوب ترین هنرهای انسان در طول تاریخ بوده اند. اگر هنر های یاد شده را به دو دشت سرسبز که از هم دور مانده اند تشبیه کنیم، ترانه همچون پلی است که زمینه را برای پیوند آنان میسر می کند و هم معنای تصنیف ، سرود ، چکامه ، نغمه و حراره می باشد . شماری از منتقدین ، ترانه را کلامی وابسته به موسیقی می دانند که به خودی خود قابلیت نقد ندارد و گروهی دیگر ، آن را هنری مستقل و فرا شعری می نامند و معتقدند که ترانه سرا شاعری آشنا به علم موسیقی است که بنده هم به شخصه موافق نظر دوم می باشم.
نظر ترانه سرایان نام آشنا پیرامون ترانه چیست؟
ایرج جنتی عطایی : ترانه بخشی از یک مجموعه پیچیده آفرینش گری های هنری است برای مخاطبینی کاملا متفاوت.
منصور تهرانی : این که به این هنر صنعت ترانه می گویم به خاطر کار ظریفی است که ترانه سرا انجام می دهد . فرق ترانه سرا با شاعر کلاسیک این است که ترانه سرا در محدوده ی ملودی کلام می سازد.
شهیار قنبری : ترانه یعنی شکار زمان های از دست رفته ، با ترانه است که خود را به دیروز و امروز و همیشه جهان سنجاق می زنی ، ترانه کمی اکسیژن به خانه ات می آورد ترانه یعنی : آرشیو خاطره ها ، ترانه یعنی : تقویم ، روز شمار و بغض شمار سرزمین ها ، ترانه یعنی : حافظه ی ما!
امروزه ترانه هایی مورد توجه قرار می گیرد که اصل ساده نویسی در آن ها رعایت شده باشد. ترانه های انتراعی ( ذهنی ) معمولا با استقبال وسیعی مواجه نمی شود . ترانه ای از دکتر ید اللهی که با صدای رضا صادقی همراه شده بود نمونه خوبی از ساده نویسی است : " ساده بیا دست منو بگیرو و ساده نگیر این همه سادگی رو ... " اما بر همگان روشن است که باید بین ترانه ساده و سطحی تفاوت قائل شد : "خودتو واسم موش نکن / منو فراموش نکن!"
سابقه ترانه
مطالعات نشان می دهد ترانه در کشور ما سابقه ی طولانی دارد و از زمان رودکی تا امروز همواره مورد توجه اهالی هنر ، درباریان و حتی عوام بوده است . داستان متاثر شدن پادشاه بر اثر نغمه خوانی رودکی ( بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی ) ، آواز حسام الدین چلپی که اشعار مولانا را بعد از سرایش با نوایی دلنشین می خوانده و یا نواختن ساز توسط رودکی ، امیر خسرو دهلوی و مولوی گواهی بر این مدعاست.
مردم ( عوام ) در طول تاریخ ترانه های کوچه بازاری را بر روی لب زمزمه می کردند ( که معمولا نام ترانه سرا ذکر نمی شود ) و چون غالبا خالی از صنایع ادبی بود به سرعت مورد استقبال عام قرار می گرفت.
قدیمی ترین ترانه ای که از این نوع به دست رسیده است به احتمال قوی ترانه ی " بازم صدای نی میاد " است که برای لطفعلی خان زند در حدود 200 سال پیش سروده شده :
بالام بام اندرون / قشون اومد مازندرون / بازم صدای نی میاد / آواز پی در پی میاد / جنگی کردیم نیمه تمام / لطفی میره شهر کرمان / لطفعلی خان مرد رشید / هر کس رسید آهی کشید ...
یا ترانه دیگری که مربوط به دوره ناصرالدین شاه و سال قحطی :
شاه کج کلاه / رفته کربلا / گشته بی بلا / نون شده گرون / یه من یه قرون / ما شدیم اسیر / از دست وزیر ...
گاهی هم این گونه از ترانه ها مجالی برای هجو نمودن اشخاص می شدند . از جمله ترانه ی "لیلی" که برای دختر کنت منت فرت ایتالیایی ( ردیس پلیس وقت تهران در سال 1300 هجری شمسی ) سروده شده :
لیلی را بردند چال سیلانی
براش آوردند نان و سیرابی
لیلی گل است لیلی
خیلی خوشگل است لیلی
لیلی را بردند دروازه دولاب
براش خریدند ارسی و جوراب
لیلی را بردند حموم گلشن
کنت بی غیرت چشم تو روشن
فلفل تندم لیلی!
دختر کنتم لیلی ...
به علاقه مندان دوره شناسی ترانه ، ترانه های رو حوضی و ... پیشنهاد می کنم کتاب "مکث در مه " که با نگارش جامع و جذاب دوست عزیزم سعید کریمی همراه است را مطالعه بفرمایند.
ترانه مکتوب
ترانه ای است که بدون در نظر گرفتن ملودی خاص سروده شده باشد و از زمانی خلق شد که بین خواننده ها ، آهنگسازها و ترانه سراها فاصله افتاد. متاسفانه امروزه در تعدای از آثار انتشار یافته می بینیم که ترانه سرا یا آهنگساز کوچکترین ارتباطی ندارند و این است که ترانه ماندگاری خود را از دست داده . ترانه سرا در حال و هوای دیگر می نویسد ، آهنگساز در فضای دیگری می سازد و خواننده با نیت دیگری می خواند! حال آنکه در ترانه های ماندگار از یک تیم متحد ، هم هدف و همراه استفاده شده . امروزه تعدای از تصنیف سازان به ترانه مکتوب اعتقادی ندارند و ماهیتی برای آن قائل نمی شوند.
ترانه محلی
در جای جای کشور پهناور ما ترانه های محلی بر زبان پیر و چوان می چرخد و در جشنواره های جهانی مورد توجه قرار می گیرد . تاریخ دقیقی برای سروده شدن آنها نمی توان یافت و با توجه به فرهنگ بومی مناطق و نوع گویش ها پدید آمده اند و به صورت سینه به سینه نقل شده و به دست ما رسیده است . مانند ترانه های آذربایجانی ، شیرازی ، خراسانی ، کردی ، گیلکی و ...
ترانه های ذیل نمونه هایی از ترانه های معروف هستند :
بلال بلالم ( شیرازی ) : آسمون به این گپی گوشش نوشته / هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته .../ بلال بلالم ، سی خودت لیلی / کردی کبابم سی خودت لیلی
دختر بویر احمدی : دختر بویر احمدی نومت ندونم یار گلم / بیو بریم خونه ی خومون ، خانه ی خوتونه یار گلم...
شاه صنم ( خراسانی ) : شاه صنم ،زیبا صنم ،بوسه زنم لبهای تو/ابریشم قیمت نداره ، حیف اون موهای تو .../ به قرآن مجید آیه آیه / دلم هر روز و شو سوی تو آیه...
ترانه نوین
با حضور موسیقی پاپ تغییر زبان ترانه از کلاسیک به محاوره و ظهور خوانندگان نسل جدید ، دهه پنجاه قرن معاصر ایران را می توان نقطه ی آغاز ترانه نوین ایران محسوب کرد.امروزه به لطف حضور ترانه سرایان جوان ، خوش فکر و مستعدی چون یغما گلرویی ،روزبه بمانی و ... باب های جدیدی از این گونه ی هنری بر روی مخاطبین گشوده شده و به نظر می رسد ترانه ی ما از سه قطبی بودن ( ایرج جنتی عطایی / اردلان سرفراز / شهیارقنبری ) خارج شده.شایان ذکر است عده ای از منتقدینی از ابتدا هم به وجود چند قطبی بودن ترانه اعتقادی نداشته و ندارند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع:
1-ترانه و ترانه سرایی در ایران،محمد احمد پناهی سمنانی،انتشارات سروش،اول،1376
2-مکث در مه،سعید کریمی،نشر دقایق،اول ،1386
3- برگرفته شده از سایت http://www.tarane-soraha.com
نظرات ()توی شهری که دل آدمکاش
داره از ترس خدا میپوسه
یه فرشته رو زمین نشسته و
داره زخمای تو رو میبوسه
بندی از ترانه جدیدم (دشت مروارید) که در مورد شهدا و جانبازان کشور عزیزمون هست . مردمانی که همیشه و همیشه بهشون ارادت خاصی داشتم و دارم .
نظرات ()هرچند با هر لفظ و هر اخلاق میجوشم
کوه عذاب و تلی از افسوسه رو دوشم
فرقی نکرده زندگی ، دنیا همون دنیاست
من مرد دیروزم ، فقط اسپرت میپوشم
ایمان شمس
نظرات ()تولدتون مبارک استادم
--------------------------------------------------------------------------
به ماسبت تولد استادم ساناز صفایی کاری قدیمی از ایشون رو به روز میکنم
موریانه های عهد عتیق ، توی گهواره ی تو می خوابن
موش مرده های زن سالار ، رو سرم پنیر می سابن
چی به روز خودم نیاوردم ، همه چیزم غریب و سر سامه
دود سیگار و قرص خواب آور ، سال های ساله همرامه
وعده های نچسب صبحانه ، قرص جوشان منیزیم
عضلاتم گرفته از وحشت ، پرت می شم تو آب آکواریوم
من یه دیوونه ام که چن ساله ، فکر می کنم یه دلفینم
خودکشی می کنم تو حوض حیاط ، ماهو گیلاس سرخ می بینم
عنکبوتم که با تمام وجود ، آرزو می کنم ستاره بشم
پرده ها رو کنار بزنم ، روی سقفم دراز بکشم
شاهکار یه شاعر روسم ، "ابر شلوار پوش" سیمانی
من یه سرباز دائم الخمرم ، پای این برجک نگهبانی
تا جنین از تو شیشه ی الکل ، به لباسای چرک می خنده
پدرم زنده می شه و با شرم ، دست و پامو به تخت می بنده
چی شده چرا نمی خوابی ؟! با خودم حرف می زنم یک ریز
دست می برم تو اعصابم ، واسه من یه پیک دیگه نریز
روزهای تهوع انگیز و قرصهای متوکلوپرامید
حالم از زندگی به هم می خورد ، تو سرم خروس می جنگید
----
پ ن : اصولاَ جلو نرفتن شاگرد رو به پای استاد نمی نویسن . هزار و یک دلیل وجود داره (من جمله تنبلی شاگرد) برای در جا زدنش . اما فقط دو دلیل برای پیش رفت شاگرد میتونه وجود داشته باشه , تلاش و زحمات استاد . بخاطر تمام زحماتتون تا امروز ازتون ممنونم خانم صفایی . براتون بهترین آرزوها رو دارم .
نظرات ()چنین کشتـﮥ حسرتِ کیستم من؟
که چون آتش از سوختن زیستم من
نه شادم نه محزون نه خاکم نه گردون
نه لفظم نه مضمون چه معنیستم من؟
نه خاک آستانم نه چرخ آشیانم
پَری می فشانم کجاییستم من ؟
اگر فانیم چیست این شور هستی؟
و گر باقیم از چه فانیستم من؟
بناز ای تخیّل ببال ای توهّم
که هستی گمان دارم و نیستم من
هوایی در آتش فگنده است نعلم
اگر خاک گردم نمی ایستم من
نوایی ندارم نفس می شمارم
اگر ساز عبرت نیَم، چیستم من؟
بخندید ای قدر دانان فرصت
که یک خنده بر خویش نَگریستم من
درین غمکده کس مَبادا به حالم
به مرگی که بی دوستان زیستم من
جهان کو به سامانِ هستی بنازد
کمالم همین بس که من نیستم من
به این یک نفس عمرِ موهوم بیدل
فنا تهمِت شخصِ باقیستم من
بیدل دهلوی
نظرات ()
تو شیار باریک نوری , که از لای پرده ی پنجره گرد و خاک اتاق رو به رخ میکشه ، درهم و به هم ریخته ، مثل آدمی که نمیدونه باید نگران باشه یا نه با چشماش اتاق رو دوره میکنه ، یه طوری که انگار اصلاً تو این دنیا نیست ، شبیه به کسی که تو کلیسا ایستاده و منتظره تا ازش سوالی بشه تا تمام گناه های نکرده خودش رو اعتراف کنه . اونقدر داغونه که انگار یه عمره نخوابیده .
با صدای مردی که سبز لجنی لباسش زیر بار ستاره های درشتی که رو شونه هاش سنگینی میکنه چروک برداشته به خودش میاد .
مرد : اسمت چیه ؟
پسر ( بعد از چند ثانیه مکث ) : رسول
" : رسول چی ؟
" : قراری
" : میدونی کجایی رسول قراری ؟
به اطرافش نگاه میکنه ، به نقشه ایران روی دیوار که با کلی دایره قرمز و سوزن ته گرد روش نقاشی کردن ، به عکس آقای خمینی و آقای خامنه ای که بالای اتاق درست روبروی هم قرار گرفتن و فرمانده که پشت به اون و رو به پنجره از لای پرده بیرون رو نگاه میکنه ، میز کار شلوغی که پر از برگه ها و پرونده های مختلفه ، اسلحه جیبی که گوشه ی سمت چپ میز رو از باقی شلوغی میز جدا میکنه و چوب لباسی لختی که کنار میز تو حاشیه اتاق خبردار ایستاده
" : نشنیدی ؟ ، پرسدم میدونی کجایی ؟
" ( به خودش میاد ) : بله
فرمانده آروم پرده رو کنار میده و با نور که داخل اتاق میاد بر میگرده و آروم رو به سرباز میگه : بله قربان !
سرباز که نور چشمش رو میزنه و چشمانش رو تنگ میکنه ، با اکراه در تائید فرمانده میگه : بله قربان
فرمانده همونطور که پشت میزش میره ، تو نور پنجره تبدیل به سایه میشه : خب ؟ کجایی ؟
" : ( پسر برای یه لحظه از خونش کلی فاصله میگیره ) زاهدان
" : نه دیگه ، اینجایی که هستی 15 کیلومتر با زاهدان فاصله داره ، قدیمی ترا بهش میگن تبعید گاه ، من بهش میگم منطقه ممنوعه ، میدونی چرا ؟
" : (سرباز درحالی که ترسیده ) نه
" : نه قربان !
" : نه قربان ...
" : ( فرمانده بلند میشه و به سمت نقشه میره ) بخاطر اینکه هر سربازی که میاد اینجا ، از هر جای این نقشه که باشه ، کرد ، لر ، ترک ، فارس ، عرب ، سفید یا سیاه ، فرقی نمیکنه ، ما اینجا یه شکلشون میکنیم ، آدمشون میکنیم ، آدم میدونی یعنی چی ؟
" : ( از روی نگرانی برای لحظه ای چشمانش رو میبنده وسرما رو حس میکنه ) بله قربان
" : ( صدای پای فرمانده میاد که به پسر نزدیک میشه ودورش قدم میزنه ) نه دیگه ، نمیدونی . اگه میدونستی الان اینجا نبودی ، اونم با پای خودت ، ( صدای فرمانده درست در کنار گوش سرباز ) برا چی فرستادنت ؟
برای یه لحظه تصویر قطره های بارون ، چهره های خیس و ترسان و نا مشخص ، دود سیگار ، صدای پسری که فریاد میزنه نزن دستهای خونی که میخوان جلوی کسی رو بگیرن و صدا و نور شلیک اسلحه ای اتاق رو پر میکنه
رسول با صدای شلیک گلوله و صدای فرمانده که تو هوا موج میزنه به خودش میاد
" : کری ؟ کری ؟ کری ؟ کری ؟ پرسیدم ، سیدم ، یدم ، دم ... برا چی تبعیدت کردن ؟
" : تو نامه نوشتن
" : نامه ؟
" : تو پرونده
فرمانده به سمت میز میره ، از میون پرونده ها یک پوشه آبی رو برمیداره ، بازش میکنه ، نگاهی بهش میندازه و یک نامه رو ازش جدا میکنه و باقی رو روی میز میندازه ، نامه رو باز میکنه و کمی نگاهش میکنه و میگه : میدونی چی توش نوشته ؟
سرباز همون طور ساکت به فرمانده که پشت میز نشسته نگاه میکنه
" : تو این چند سالی که اینجام از این نامه ها زیاد برام اومده ، برابر تمام سربازهایی که به اینجا رسیدن و خیلی هاشون که به هر دلیلی نرسیدن . تو همشون ، بعد از کلی سلام و عرض ارادت که به شکلهای مختلفم شروع میکنن ، یه چیزی مدام تکرار میشه ، یه جمله ، یه خبر ، یه بر چسب – مخل نظم جامعه ، بر هم زننده ی آرامش – میدونی اینا یعنی چی ؟
سرباز همینطور سکوت کرده
" : الان وقت لال شدن نیست ، اینجا نوشته 2 ماه از خدمتت مونده ، فکر نمیکنم دوست داشته باشی از رو این برگه ها قضاوتت کنم ، که اگه این کار رو بکنم ، هر لحظه آرزو میکنی که کاش دو دقیقه از این اتفاق اجباری برات باقی مونده بود ، میخوام از خودت بشنوم ، خب ؟ چرا اینجایی ؟ ( چشمش به سرباز دیگه ای که بیرون با شرایط بد روحی نشسته می افته ) چرا اینجایید ؟
سرباز متوجه نگاه فرمانده میشه و به سرباز دیگه ای که بیرونه و اوضاع روحی خوبی نداره نگاه میندازه ، صدای رعد و برق ذهنش رو پر میکنه .
پایان فصل اول .............................................................................................
هر گونه پخش یا کپی بدون اجازه مولف یعنی بنده ( ایمان شمس ) پیگرد معنوی و اگه خدا بخواد قانونی به دنبال خواهد داشت
نظرات ()شرایط عادی ...
روز – داخلی ، خارجی – خانه
مازیار در میانه اتاقی تاریک از خانهای بزرگ ، روی یک کاناپه ی تک نفره نشسته و در کنارش میزی کوچک و روی میز یک بطری آب و چند قرص قرار دارد و یک دستگاه پخش فیلم در کنار آنهاست که در حال پخش کردن فیلمی از خانواده اوست که وی را تشویق میکنند تا از بالای دستگاه بانجی جامپینگ به پایین بپرد. نمای نزدیک از چهره ی مازیار که ترسیده و هیجانزده شده است . نمای نزدیک از برداشتن یک قرص از روی میز ، نمای نزدیک از بطری آب که رو به پایین خالی میشود و صدای خورده شدن آب توسط مازیار ، نمای نزدیک از چهره مازیار که عصبی است و اشک چشمانش را پر کرده است ، حواس مازیار پرت همسرش میشود و نمای نزدیک از چهره همسر مازیار که صدایش میزند، پای مازیار لیز خورده پایین میافتد ، تصویر در هوا میچرخد و نوری فضا را پر میکند، ماشینی در هوا میچرخد و به شدت به زمین میخورد ، تصویر روی دیوار شروع به پرپر زدن میکند ، با هر بار رفتن و آمدن تصویر چهره ی همسر مازیار که صدایش میزند و تشویقش میکند ، چهره ی مازیار که به دنبال تصویر همسرش میگردد ، تصویر زمین خوردن ماشین به مراتب هی تکرار میشوند. ناگهان چراغ خانه برای لحظهای روشن شده و چشمان مازیار را میزند ، مردمک چشمانش گود میشود ، عقربه ساعت از کار میایستد ، و دو مرتبه چراغ خانه خاموش میشود. موزیکی توهمی شروع به پخش شدن میکند ، مازیار به ضبط داخل خانه نگاه میاندازد ، ضبط خاموش است ، چراغهای خانه با سرعت زیاد و نور کمی روشن و خاموش میشوند ، همه چیز به صورت آهسته حرکت میکند ، ناگهان آکواریوم بزرگی که در انتهای اتاق است میترکد و آب آن به بیرون میریزد ، همزمان با ترکیدن آکواریوم مازیار صدای تصادف ماشین را میشنود ، با وحشت بر میگردد و خالی شدن آب آکواریوم را نگاه میکند ، آب همینطور میآید و تمام نمیشود ، و ماهیها همینطور از آکواریوم خارج شده و در فضا به حرکت در میآیند ، ناگهان آب به زیر پای مازیار میرسد ، خون یکی از ماهیها که وقت ترکیدن آکواریوم زخمی شده است ، در فضا پخش میشود ، مازیار که به ماهی خیره شده برای لحظه ای با دیدن خون او همه جا را قرمز میبیند و تصویر صورت زخمی همسرش با چشمان باز را به خاطر میآورد ، میخواهد دست همسرش را بگیرد اما تصویر با چند ضربان و موج از او دور و دورتر میشود ، یک مگس از روی صورت دختر بلند شده به سمت مازیار رفته از مقابل صورت او عبور میکند و تصویر خیابان را به خانه متصل میگرداند ، مازیار به پرواز اسلومیشن مگس که از مقابل صورتش عبور میکند نگاه میاندازد ،پنجره باز است ، مگس میخواهد از خانه خارج شود اما نمیتواند انگار که به چیزی برخورد میکند ، مازیار پرواز و تقلای اسلومیشن مگس را دنبال میکند ، تصویر مگس فلو میشود و در آن سوی پنجره تصویر جغدی را میبینیم که به مازیار خیره مانده است ، جغد سرش را تا نیمه میچرخاند . نمای بسته از چشمان مازیار ، نمای بسته از چشمان جغد ، نمای بسته از چشمان همسر مازیار .
ناگهان دیوار پایین ریخته ماشینی به داخل اتاق میآید ، مازیار وحشت کرده و محو ماشین است ، ناگهان توجهش جلب صدای همسرش میشود که از بالای راه پله ها صدایش میزند . از راه پله بالا میرود ، صدای همسرش را میشنود ، میخواهد باز گردد اما راه پله ای که از آن بالا آمده است حالا دیگر رو به پایین راهی ندارد و هر دو راه پله رو به بالا هستند ، نمیداند چه باید بکند ، صدای همسرش را باز هم میشنود ، بالای راه پله ی دیگر نور سبز رنگی دیده میشود ، احساس آرامش میکند ، به سمت آن نور بالا میرود ، به پشتبام میرسد ، همه جا سبز است و پر از گل و گیاه ، به سمت لبه ی پشتبام که از دید مازیار نوک یک صخره است میرود ، باد به صورتش میخورد ، احساس سبکی میکند ، پرندهای از کنارش عبور میکند ، مازیار دستهایش را باز میکند ، میخواهد بپرد ، کمی رو به جلو خم میشود ، اما صدای همسرش را میشنود ، باز میگردد ، همسرش پشت او ایستاده و او را صدا میزند ، میخندد . تصویر همسر مازیار همچون تصویر تلویزیون نویز داشته و رنگ و لعاب طبیعی ندارد , مازیار که حواسش به همسرش است ، کمی عقب تر میرود ، زیر پایش خالی میشود و رو به عقب پرتاب میشود ، نمای نزدیک از صورت مازیار که در حال افتادن است و همچنان به همسرش خیره مانده ، نمای باز از زانو به بالای مازیار که در حال سقوط است ، نمای باز از همسر مازیار که با فریاد صدایش میزند و دستش را به سوی او دراز میکند ، نمای بسته از مازیار که به نزدیکی زمین رسیده است ، برای لحظهای میایستد و باز به بالا بر میگردد ، نمای باز از فضای شهر بازی و دستگاه بانجی جامپینگ که مازیار از آن پایین پریده است و حال توسط کشی در هوا معلق است ، تصویر در فضا میچرخد ، خانواده مازیار در حالی که میخندند او را تشویق میکنند ، نمای بسته از چهره همسر مازیار که میخندد ، تصویر ریپ میزند نویز دار میشود و به تصویر فیلم روی دیوار باز میگردیم که گویی فیلم روی تصویر همسر مازیار ایستاده و او روی کاناپه نشسته و به عکس همسرش نگاه میکند در حالی که قطره اشکی روی گونه اش در حال پایین آمدن است .
تصویر از مازیار دور میشود ، یک ماهی در فضا حرکت میکند ، تصویر ریپ میزند و خاموش میشود
پــــــــایــــــان
---
پ ن : این اولین فیلمنامه ی کوتاه از منه که برای ساخت ارائه و در بانک فیلمنامه ثبت شده ، پس هر گونه کپی برداری از این اثر ، پیگرد قانونی به دنبال خواهد داشت ...
نظرات ()شاید فقط یک تونل وجود داشت ، تاریک و خلوت : تونل من ، تونلی که من کودکی ، جوانی و همه عمرم را در آن گذرانده بودم. و در یکی از قسمتهای شفاف این دیوار سنگی من آن دختر را دیده بودم و ساده اندیشانه باور کرده بودم ، که در تونلی موازی تونل من حرکت میکند. در حالی که در واقع او متعلق به جهان پهناور، جهان نا محدود کسانی بود که در تونل زندگی نمیکردند.
تونل
ارنستو ساباتو
ترجمه مصطفی مفیدی
--
نظرات () ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
---
17 امرداد سالروز فوت حسین پناهی عزیز رو به دوست داران این بزرگوار تسلیت میگم
روحش شاد
نظرات () تگرگ ها طغیان اشک های در سکوت مانده اند
و تــــــو
نگاهی زخمی
که سالــــــهاست
در میان چشمانی
با کوک های جراحی
زنجیر شده است
---
طوفان ها
همه از سوی
اقیانوسی می آیند
که روزی با مهربانی
نسیم های سرگردان را
در خود پناه داده است
ای کـــــاش
حافظه ی نسیم ها
به وسعت دل اقیانوس ها
بـــزرگ بود
ایـــــــمان شـــــــمس
نظرات ()س َ ل ا م
این هفته , هفته ی پانزدهم از جلسه ی ادبیات خانم صفایی بود .
جلسه ای که شاید به دلیل آروم و بی سروصدا بودنش و اینکه مث باقی جلسات در یک مکان مجلل نیست و توش آدمها پشت کلمات پر طمطراقشون پنهون نمیشن , زیادم شلوغ نیست . اما میون همین آرامش و تعداد کم , سر و صدای زیادی از نتیجه برگزاریش بلند شده و آثار بچه ها تو جلسات مختلف مورد تشویق و نقد قرار گرفتن , که اصولاَ نقد از هر نوعش که باشه وقتی به سراغ اثری میره که اون اثر درخور صحبت باشه .
اما اتفاقی که در این هفته و دو هفته ی پیش از این برای من به عنوان یکی از اعضای این کارگاه افتاده , اینه که متاسفانه احتمال حضور در کارگاه و بودن در کنار دوستان رو لا اقل برای این سه هفته از دست داده ام , هر بار به دلیلی , کار , خرابیه اوضاع زندگی , به هم ریختگی اوضاع روحی و ...
و دروغ چرا , پیش از این هیچ وقت فکر نمیکردم به این جلسه و کسانی که در اون حضور دارند تا این حد وابسته بشم , من به عنوان کسی که اطلاعات زیادی در رابطه با ادبیات نداشته , کتاب زیادی نخونده بوده و تو هیچ کارگاهی عضو نبوده , حالا دچار تغییراتی شدم که گویا از ساناز صفایی و کارگاهش شروع شده .
اینکه اگه هفته ای لااقل یک کتاب نخونم چیزی رو کم دارم , اگه فیلمی نبینم , خود خوری میکنم و وقتی ساعت 2 ظهر میشه و در مکان جلسه نیستم , چیزی از وجودم کمه و قلبم به شماره می افته که اینبار در چه رابطه ای صحبت شده ؟ چه چیزی خونده شده و چطور نقد شده ؟
نمیدونم , نمیدونم این عشق به ادبیاته ؟ عشق به استاده ؟ عشق به هم کارگاهی هاست ؟ یا ... یا عادتیه که انسان رو دچار تکرار میکنه
اما هر چی که هست , با هر اسم و رسمی , حال و هوای خوبیه , حال و هوایی که بخاطر هر ثانیه اش ممنون ساناز صفایی و صفای وجودشم .
به عشق ادبیات , تا همیشه در کنار استاد و هم کارگاهی ها , هر ساعتی از زندگی و تو هر شرایطی و با هر مقدار فاصله .
علی یارتون , یا حق
نظرات ()بگذار این خیابان
هرچه میخواهد صدایش را بلند کند
و مردی که بارها
پشت سر خودش در صف ، تکرار شده
مدام بگوید :
چیزی از چیزی نمانده است
میدانم
همین حالا
داری به پاهایت فکر میکنی ...
بوی چوب میدهی
و انگشتهایت بسیار زنده اند
تو باران را در حمام شنیده ای
کلمات را از کاغذها بیرون میریزی
پرده را از پنجره پاک میکنی
و لبخند میزنی
به جا ماندن اتوبوس از زنی زیبا
دست هایت را
در جیب هایت پایین میبری
آنقدر
که ماهیان کف اقیانوس
بر پوستت تک میزنند ...
حالا
فنجان قهوه را با انگشتان خزه بسته ات گرفته ای
و مردم
با دهان های باز
به درختی که پشت پنجره ایستاده است
مبهوتند
---
گروس عبدالملکیان
جا ماندن اتوبوس از زنی زیبا
از مجموعه شعر تازه انتشار یافته : حفره ها
نشر چشمه
نظرات ()صدا ،
رفت
نور،
رفت
و صاعقه شروع سکانسی شد ،
که در گوشه ی چشمان پیر مردی ،
با لبهای ترک خورده ،
وحشت سالها نبوسیدن را پنهان کرده است.
تصویر واژگون میشود ،
دخترک در دور دست میرقصد ،
و باران آخرین نت موسیقی این سکانس را
به سکوت خاک میسپارد
نظرات ()
قطره ا ی شده ام
بر کوهپایه های
نگـــــــــاهت
تم غمگینی
از تمام
سنفونی های
بــــــــــــــارانی
لهجه ای
برای تمام گویشهای عاشقانه
نگاهت میکنم
به نسیمی میمانم
غرق در آرزوی جنگل چشمانت
---
ا - شمس
نظرات ()چشم بر چشمان پنکه میگذارم
و به یاد کودکی
نامت را فریاد میزنم
خاطراتت
در اتاق
می رقصند
---
ا - شمس
نظرات ()تمام
سیگارهای
دنیــــــــــــــا
را هـــــم کـــــــه د و د ک ن ی
,
تنهایی ات
تـــــــــوجه
هیچ کس را
جز
پیرمرد
سیگار فروش
جـــــــــــــــــــلب
نـــخواهد کرد
---
نگین کیانی
نظرات ()امروز سه شنبه 21/04/90
با امروز 4 روز از اتفاق همیشگی این چند هفته وبلاگ گذشته . اتفاق صحبت در مورد کارگاه ادبی که به عشق ادبیات یه جمع 30 نفره رو تو خودش حل کرده .
ننوشتم چون دل و دماغش رو نداشتم , چون بچه شده بودم , چون کم آورده بودم .
حالا دارم مینویسم , چون بعضی وقتها احتیاج به یه تلنگر داری تا به خودت بیای , به خودت بیای که ببینی کجا وایسادی , که ببینی چقدر کوچکی در مقابل اتفاقات بزرگ , که یادت بیاد وقتی بخشی از یه کل باشی حق نداری نشنوی, نخونی , نگی . حق نداری چون به قول مجید لطفی تو دیگه مال خودت نیستی , بخشی از یه نهله شدی و تو رکاب اون حرکت میکنی و باید , نه میتونی , باید قوی باشی و رو به جلو حرکت کنی .
و ممنونم از لیلا جمشید خواه , دوست , خواهر و هم کارگاهی ام که باعث این تلنگر دوباره شد . امیدوارم از امروز با عشقی که اوایل به نظرم فقط یه شعار می اومد و حالا کم کم دارم تاثیراتش رو تو وجودم میبینم بتونم قدم های بلند تری رو , رو به آینده بردارم , در کنار دوستان , استادم و ادبیات .
این هفته هم مثل جلسات پیش با وجود تمام سختی ها و مشکلات , ساناز صفایی محکم همچون کوه در کلاس حضور پیدا کرد , از ادبیات و زیبایی شناسی در آن صحبت کرد و از مرگ مولف . از هم دل بودن شعر و داستان و فیلم و هنر گفت و از ادبیات مدرن و انقلابش در زبان ما .
سپس همچون بارهای قبل به معرفی فیلم و کتابی که باید میدیدیم و می خواندیم پرداختیم و بچه ها کارهایشان را برای نقد خواندند . کارهای زیبایی شنیدیم , من هم داستانی قدیمی را خواندم و یاد گرفتم که داستان بدون آن , بدون نقشه و بدون اتفاق انشایی بیشتر نیست .
----
کوه باشیم اگر چه سخت
و دعا کنیم برای سلامتی هر چه زودتر مادر استادمان خانم صفایی , که در قلب تک به تکمان مادر خودمان است .
آمین
نظرات ()فرمانده : اسم
سرباز : رسول
- : رسول چی ؟
- : قرایی
- : میدونی کجائی رسول قرآیی ؟
- : بله
فرمانده همانطورکه سرش در پرونده است ، زیر چشمی نگاه میکند و با لحن خشنی تاکید میکند : بله قربان
- : بله قربان
- : خب ، کجائی ؟
- : زاهدان
فرمانده پرونده ها را روی میز می اندازد : نه دیگه ، اینجایی که هستی 30 کیلومتر با زاهدان فاصله داره ، قدیمیترا بهش میگن تبعید گاه ، من بهش میگم منطقه ی ممنوعه ، میدونی چرا ؟
- : نه
فرمانده صدایش را بالاتر میبرد : نه قربان
- : نه قربان
- : بخاطراینکه هر سربازی رو ، از هر جای این نقشه که باشه ، فارس ، کرد ، لر ، ترک ، عرب ، فرقی نمیکنه ، اینجا یه شکلشون میکنیم . آدمشون میکنیم . آدم میدونی یعنی چی ؟
- : بله قربان
فرمانده انگار که از قربان گفتن سرباز به خودش میبالد میگوید : نه دیگه ، نمیدونی . اگه میدونستی الان اینجا نبودی ، چرا فرستادنت اینجا ؟
سرباز سکوت میکند
- : کری ؟ ... پرسیدم چرا تبعیدت کردن اینجا .
- : تو نامه نوشتن .
- : نامه ؟ نامه . . . تو 23 سال گذشته از این نامه ها زیاد اومده اینجا بچه ، با جمله های مختلف ، عرض ارادت های مختلف ، اما ته همشون دو تا جمله بیشتر نیست ، شورش علیه نظام ، برهم زننده ی نظم جامعه .
فرمانده سرش را میچرخاند و به سربازی که روی نیمکت آن سوی در نشسته و حالش خوش نیست اشاره میکند : میخوام خودت بگی واسه چی فرستادنتون اینجا.
سرباز سرش را میچرخاند و به سرباز دیگر نگاه میکند و به فکر فرو میرود
***
نظرات ()