منعاشقت شدم ، مال منی و بس
تصمیمتو بگیر ، یا من یا هیچکس
قلبی که خودخواهه ، تلخ و نفسگیره
چیزی نمی پرسه ، تصمیم میگیره
...
بندی از ترانه من با نام حسی شبیه عشق
...
× نکته : رمز ورود به متون آموزش ترانه khabhayammm میباشد ×
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()توی شهری که دل آدمکاش
داره از ترس خدا میپوسه
یه فرشته رو زمین نشسته و
داره زخمای تو رو میبوسه
بندی از ترانه جدیدم (دشت مروارید) که در مورد شهدا و جانبازان کشور عزیزمون هست . مردمانی که همیشه و همیشه بهشون ارادت خاصی داشتم و دارم .
نظرات () من همیشه با خدا گپ میزنم ، چی میگه میشینم چای مینوشم :) اما واقعیتش اینه که زیاد آدم معتقدی نیستم ، بچه تر که بودم تو خیابون وحیدیه یه کلیسا بود که با دوستان ارمنی زبانم میرفتم اونجا. فضای کلیسا رو همیشه دوست داشتم . مسجد رو هم همینطور ، البته فقط تا قبل صحبت های حاج آقا ، آخه معلم دینی سال اول دبیرستانم گند زده بود به تمام خوبیهای وجودمون و از بعد اون از تمام آدمهایی که نشونی از مذهب افراطی داشتنبدم میومد ، درست مثل جوونی که لباس سبز میپوشه و سر خیابونمون برای پول جمع کردن نوحه میخونه ، دلم میخواد خفش کنم که چرا نمیره کار کنه .
اینارو گفتم که بگم یه اتفاق هایی تو دنیا می افته که هرچقدر هم معتقد نباشی نمیتونی ردش کنی . چند روز پیش از یه دختر بچه تو مترو یه دستمال کاغذی جیبی خریدم و هزار تومن بهش دادم .
گفت : هزار تومن میشه سه تا ، سه تا بردار .
مجبورم کرد و برداشتم . یکیشو دادم به کسی که پیشم نشسته بود و دو تای دیگرو خودم برداشتم .
یکیشو خوندم , سفری در پیش داری که حاجتت رو میده نماز رکن اول دینه ، به جا بیار .
گفتم : خب مثل همیشه حافظ باز خوب گفت ، آخه زبونش به بد نمیره معمولاً :)
صبحش رفتم سر کار .
همکارم گفت : خوابت رو دیدم ایمان ، خواب دیدم موهات کلاً ریخته و داری با پای برهنه میری مشهد .
گفتم : من ؟ پا برهنه ؟ تاس ؟ خوبی ؟؟؟
گفت : آره ، تعبیر خواب که خوندم معنیش این بود که دلت پاکه
گفتم : نیست ، غلطه , خواب اول صبح چپه .
درگیرش شدم
ظهرش فال دوم رو باز کردم ، نوشته بود دل پاکی داری اما دچار غرور نشو , خدا بهت دادتش .
عجیب بود برام
عجیب تر وقتی بود که رئیسم آخر وقت دیشب زنگ زد و گفت : باید سه روز بری ماموریت مشهد .
نمیدونم چقدرش رو سر کار بودم .
هماهنگ شده بوده ، یا هرچی .
اما یکم یادم اومد که خدایی که همیشه باهاش گپ میزنم همین دورو براست ، کنارمه .
نمیدونستم برم یا نه ؟!؟!؟!
یه عزیز گفت : این همه اتفاق یعنی باید بری ، امام خواستتد
حالا میخوام برم
هرچند
من هنوز همون آدمم , با همون مقدار اعتقاد
حلالم کنید
...
من هنوزم مث سگ میترسم
از کتاب دینی بچگیام
از فرشته های روی شونه هام
که نمیذارن باهات هیچ جا بیام
.
.
.
اینجوری نگام نکن که داغمو
لحظه لحظه التماسم به تواٍ
من هنوزم مث سگ میترسم
از نمازی که حواسم به توا
حسین غیاثی
نظرات () 
خبر آمد خبری در راه است
خبر اینه که اسکار در راهه و امیدواریم که کارگردان خوش فکر کشورمون اصغر فرهادی بار دیگه ایران رو بافیلم جدایی نادر از سیمین در عرصه فرهنگ سربلند کنه .
اما یه نکته ای که هست و میخواستم بهش نگاهی بندازم اینه که ، گویا در میون تمام ایران دوستان و کسانی که برای بزرگ نشون دادن نام ایران در جهان تلاش میکنند ، دوستانی هم هستند که اصولاً تمام وقایع رو بنا به دلایلی خیلی سورئال نگاه میکنند ، سورئال از منظر بی منطقی البته نه بخشهای دیگه . حالا چرا این صحبت رو کردم ، دلیلش اینه که شنیدم گویا دوستانی بودند که بیان کردن فیلم جدایی به دلیل سیاه نمایی که از ایران شده جایزه گرفته و نکات ریز دیگری رو هم از جشن گلدن گلوپ مطرح کردن و این جایزه رو رد کردند ، دلم میخواست اینجا اشاره کنم به اینکه سیاه نمایی همیشه معنیش این نیست که ما اشتباه هایی که در فرهنگ و بخش های مختلف کشورمون وجود داره رو نشون بدیم ، من فکر میکنم سیاه نمایی در جاهایی از سینمای ما اتفاق می افته که فیلمهایی با مضمون طنز اما خالی از هر گونه تفکر ساخته میشه که نتیجش توهین مستقیم به شعور ملت ، ارزشهای ملت و به تمسخر گرفتن بزرگ روزهای این ملت همچون هشت سال دفاع مقدسه که برای فروش بیشتر به بدترین شکل ممکن آدمهای اون زمان رو به تصویر کشیدن و بهش نام همزاد پنداری شخصیت با بیننده رو دادن . نه واقعیت اینه که جدایی نمیتونه سیاه نمایی باشه وقتی که دیالوگی داره با این عنوان که من نمیتونم اجازه بدم دخترم در کشوری زندگی کنه که مردشم دروغ و ناسزا میگن ، یا دیالوگ شخصیت مرد داستان که میگه من کشورم رو مردمم رو ، پدرم رو دوست دارم تو میخوای از این جا بری چون میترسی بمونی و بجنگی ، یا جای دیگه که باز شخصیت مرد داستان میگه در هر شرایطی که هستی طرف حق باش و راست بگو . واقعیت اینه که ما جدایی رو سیاه میبینیم اگر این نکات رو در کنار هم قرار ندیم و نخوایم این فیلم رو یک فیلم آموزشی برای راست گفتن و پرهیز از دروغ در نظر بگیریم ، به واقع جدایی فیلمی برای رفتن یا موندن نیست ، این فیلم فقط به فقط یک قصه ساده از راست گفتن یا دروغ گفتن در شرایط خاصه , فیلمی در مورد انسانیت
پس موفقیت ارزشمند هنرمند عزیز کشورمون ، اصغر فرهادی رو به تمام مردم ایران و هنردوستان جهان تبریک میگم :) امیدوارم همینطور جوایز رو یکی پس از دیگری از آن خودش کنه و نام ایران رو در دنیا برجسته تر از پیش نشون بده
...
هرچند شخصاَ شهر زیبا رو بهترین فیلم اصغر فرهادی از نظر قصه و فیلم سازی داستانی میدونم :)
نظرات ()
خب بعد از ترانه دنیای وارونه که اولین ترانه من برای وارد شدن به بازار بود و نمیدونم به چه دلیل هنوز روی نت نرفته :
داره دل میکنه میره
هنوز درگیر رویایی
ازش خاطره میسازی
... واسه روزای تنهایی
داره میره ولی انگار
دلش یه گوشه ای گیره
هنوزم عاشقه اما
داره بهونه میگیره
کار دوم من بی تابی که مدتها طلسم شده بود بالاخره ملودی و موسیقیش ساخته و توسط دوست بسیار خوبم حسین فربهی اجرا شد و بزودی پخش خواهد شد.
از احساسم پریشونم
از اینکه دل به تو بستم
از اینکه تو نمیخوایو
هنوزم عاشقت هستم
از احساست پریشونم
از اینکه تلخ و دلگیری
تقاص اشتباهاتو
داری از عشق میگیری
نظرات ()
نظرات ()شبیه یه خرگوش بی لونه ام
که توی کلاه خودش گم شده
تو احساس مردم سرک میکشه
شریکه سیاهیه مردم شده
ایمان شمس
نظرات () قدمت را بردار
زمین
آنقدر که تو فکر میکنی
بزرگ نیست
.....
از خودم :)
نظرات ()هرچند با هر لفظ و هر اخلاق میجوشم
کوه عذاب و تلی از افسوسه رو دوشم
فرقی نکرده زندگی ، دنیا همون دنیاست
من مرد دیروزم ، فقط اسپرت میپوشم
ایمان شمس
نظرات ()پشت همین میز چوبی شهادت میدهم که دکتر نون مرد ، مرد ، مرد . وقتی او می مرد ، برگهای زرد و سرخ از شاخه های تنومند فرزندانش فرو میبارید ، و صدای گوش نواز خواننده ی محبوبش ، دلکش ، با جیک جیک صدها گنجشک و عطر صابونی که دوای درد بوی بد پیری نبود ، در هم آمیخته بود .
افسر شهربانی : شما حق نداشتین جنازه رو از سردخونه ی بیمارستان بدزدین . شما مرتکب جرم بزرگی شدین .امیدوارم از واقب کاری که کردین خبر داشته باشین .
گفتم : سرکار آدم غریبه رو که ندزدیدم . زن قانونیمو بردم خونه . زنی رو که سالهای سال باهاش زندگی کردمو برگردوندم پیش خودم . این کار جرمه ؟
افسر شهربانی : بله که جرمه . زنتون تا وقتی نمرده بود زنتون بود ، وقتی مرد دیگه زنتون نیست . تازه , آدم عاقل ، خودت بگو ، آدم لخت میشه و بغل زن مرده اش میخوابه و باهاش عشق بازی میکنه ؟
پرسیدم : جناب زنم مگه مرده ؟
..........
معرفی کتاب
دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد
اثری از شهرام رحیمیان
--------------------------------
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم
استاد احمد شاملو
نظرات ()دور میشوم
پل نگاه میکند مرا
پل مسافران بیشمار دیده است
مثل من عابران خسته را
پل هزارها هزار دیده است
پشت سر نگاه میکنم
پل به جانب افق نگاه میکند:
شاید آن مسافر بزرگ!
*
گردشی در امتداد بستر قدیم رود
با سکون آبهای مرده و
صبوری بزرگ پل
آه!... من دلم برای رودها
- مسافران جاودانه -
لک زده است
---
کاری از استاد حسین منزوی
نظرات ()تولدتون مبارک استادم
--------------------------------------------------------------------------
به ماسبت تولد استادم ساناز صفایی کاری قدیمی از ایشون رو به روز میکنم
موریانه های عهد عتیق ، توی گهواره ی تو می خوابن
موش مرده های زن سالار ، رو سرم پنیر می سابن
چی به روز خودم نیاوردم ، همه چیزم غریب و سر سامه
دود سیگار و قرص خواب آور ، سال های ساله همرامه
وعده های نچسب صبحانه ، قرص جوشان منیزیم
عضلاتم گرفته از وحشت ، پرت می شم تو آب آکواریوم
من یه دیوونه ام که چن ساله ، فکر می کنم یه دلفینم
خودکشی می کنم تو حوض حیاط ، ماهو گیلاس سرخ می بینم
عنکبوتم که با تمام وجود ، آرزو می کنم ستاره بشم
پرده ها رو کنار بزنم ، روی سقفم دراز بکشم
شاهکار یه شاعر روسم ، "ابر شلوار پوش" سیمانی
من یه سرباز دائم الخمرم ، پای این برجک نگهبانی
تا جنین از تو شیشه ی الکل ، به لباسای چرک می خنده
پدرم زنده می شه و با شرم ، دست و پامو به تخت می بنده
چی شده چرا نمی خوابی ؟! با خودم حرف می زنم یک ریز
دست می برم تو اعصابم ، واسه من یه پیک دیگه نریز
روزهای تهوع انگیز و قرصهای متوکلوپرامید
حالم از زندگی به هم می خورد ، تو سرم خروس می جنگید
----
پ ن : اصولاَ جلو نرفتن شاگرد رو به پای استاد نمی نویسن . هزار و یک دلیل وجود داره (من جمله تنبلی شاگرد) برای در جا زدنش . اما فقط دو دلیل برای پیش رفت شاگرد میتونه وجود داشته باشه , تلاش و زحمات استاد . بخاطر تمام زحماتتون تا امروز ازتون ممنونم خانم صفایی . براتون بهترین آرزوها رو دارم .
نظرات ()چنین کشتـﮥ حسرتِ کیستم من؟
که چون آتش از سوختن زیستم من
نه شادم نه محزون نه خاکم نه گردون
نه لفظم نه مضمون چه معنیستم من؟
نه خاک آستانم نه چرخ آشیانم
پَری می فشانم کجاییستم من ؟
اگر فانیم چیست این شور هستی؟
و گر باقیم از چه فانیستم من؟
بناز ای تخیّل ببال ای توهّم
که هستی گمان دارم و نیستم من
هوایی در آتش فگنده است نعلم
اگر خاک گردم نمی ایستم من
نوایی ندارم نفس می شمارم
اگر ساز عبرت نیَم، چیستم من؟
بخندید ای قدر دانان فرصت
که یک خنده بر خویش نَگریستم من
درین غمکده کس مَبادا به حالم
به مرگی که بی دوستان زیستم من
جهان کو به سامانِ هستی بنازد
کمالم همین بس که من نیستم من
به این یک نفس عمرِ موهوم بیدل
فنا تهمِت شخصِ باقیستم من
بیدل دهلوی
نظرات ()
تو شیار باریک نوری , که از لای پرده ی پنجره گرد و خاک اتاق رو به رخ میکشه ، درهم و به هم ریخته ، مثل آدمی که نمیدونه باید نگران باشه یا نه با چشماش اتاق رو دوره میکنه ، یه طوری که انگار اصلاً تو این دنیا نیست ، شبیه به کسی که تو کلیسا ایستاده و منتظره تا ازش سوالی بشه تا تمام گناه های نکرده خودش رو اعتراف کنه . اونقدر داغونه که انگار یه عمره نخوابیده .
با صدای مردی که سبز لجنی لباسش زیر بار ستاره های درشتی که رو شونه هاش سنگینی میکنه چروک برداشته به خودش میاد .
مرد : اسمت چیه ؟
پسر ( بعد از چند ثانیه مکث ) : رسول
" : رسول چی ؟
" : قراری
" : میدونی کجایی رسول قراری ؟
به اطرافش نگاه میکنه ، به نقشه ایران روی دیوار که با کلی دایره قرمز و سوزن ته گرد روش نقاشی کردن ، به عکس آقای خمینی و آقای خامنه ای که بالای اتاق درست روبروی هم قرار گرفتن و فرمانده که پشت به اون و رو به پنجره از لای پرده بیرون رو نگاه میکنه ، میز کار شلوغی که پر از برگه ها و پرونده های مختلفه ، اسلحه جیبی که گوشه ی سمت چپ میز رو از باقی شلوغی میز جدا میکنه و چوب لباسی لختی که کنار میز تو حاشیه اتاق خبردار ایستاده
" : نشنیدی ؟ ، پرسدم میدونی کجایی ؟
" ( به خودش میاد ) : بله
فرمانده آروم پرده رو کنار میده و با نور که داخل اتاق میاد بر میگرده و آروم رو به سرباز میگه : بله قربان !
سرباز که نور چشمش رو میزنه و چشمانش رو تنگ میکنه ، با اکراه در تائید فرمانده میگه : بله قربان
فرمانده همونطور که پشت میزش میره ، تو نور پنجره تبدیل به سایه میشه : خب ؟ کجایی ؟
" : ( پسر برای یه لحظه از خونش کلی فاصله میگیره ) زاهدان
" : نه دیگه ، اینجایی که هستی 15 کیلومتر با زاهدان فاصله داره ، قدیمی ترا بهش میگن تبعید گاه ، من بهش میگم منطقه ممنوعه ، میدونی چرا ؟
" : (سرباز درحالی که ترسیده ) نه
" : نه قربان !
" : نه قربان ...
" : ( فرمانده بلند میشه و به سمت نقشه میره ) بخاطر اینکه هر سربازی که میاد اینجا ، از هر جای این نقشه که باشه ، کرد ، لر ، ترک ، فارس ، عرب ، سفید یا سیاه ، فرقی نمیکنه ، ما اینجا یه شکلشون میکنیم ، آدمشون میکنیم ، آدم میدونی یعنی چی ؟
" : ( از روی نگرانی برای لحظه ای چشمانش رو میبنده وسرما رو حس میکنه ) بله قربان
" : ( صدای پای فرمانده میاد که به پسر نزدیک میشه ودورش قدم میزنه ) نه دیگه ، نمیدونی . اگه میدونستی الان اینجا نبودی ، اونم با پای خودت ، ( صدای فرمانده درست در کنار گوش سرباز ) برا چی فرستادنت ؟
برای یه لحظه تصویر قطره های بارون ، چهره های خیس و ترسان و نا مشخص ، دود سیگار ، صدای پسری که فریاد میزنه نزن دستهای خونی که میخوان جلوی کسی رو بگیرن و صدا و نور شلیک اسلحه ای اتاق رو پر میکنه
رسول با صدای شلیک گلوله و صدای فرمانده که تو هوا موج میزنه به خودش میاد
" : کری ؟ کری ؟ کری ؟ کری ؟ پرسیدم ، سیدم ، یدم ، دم ... برا چی تبعیدت کردن ؟
" : تو نامه نوشتن
" : نامه ؟
" : تو پرونده
فرمانده به سمت میز میره ، از میون پرونده ها یک پوشه آبی رو برمیداره ، بازش میکنه ، نگاهی بهش میندازه و یک نامه رو ازش جدا میکنه و باقی رو روی میز میندازه ، نامه رو باز میکنه و کمی نگاهش میکنه و میگه : میدونی چی توش نوشته ؟
سرباز همون طور ساکت به فرمانده که پشت میز نشسته نگاه میکنه
" : تو این چند سالی که اینجام از این نامه ها زیاد برام اومده ، برابر تمام سربازهایی که به اینجا رسیدن و خیلی هاشون که به هر دلیلی نرسیدن . تو همشون ، بعد از کلی سلام و عرض ارادت که به شکلهای مختلفم شروع میکنن ، یه چیزی مدام تکرار میشه ، یه جمله ، یه خبر ، یه بر چسب – مخل نظم جامعه ، بر هم زننده ی آرامش – میدونی اینا یعنی چی ؟
سرباز همینطور سکوت کرده
" : الان وقت لال شدن نیست ، اینجا نوشته 2 ماه از خدمتت مونده ، فکر نمیکنم دوست داشته باشی از رو این برگه ها قضاوتت کنم ، که اگه این کار رو بکنم ، هر لحظه آرزو میکنی که کاش دو دقیقه از این اتفاق اجباری برات باقی مونده بود ، میخوام از خودت بشنوم ، خب ؟ چرا اینجایی ؟ ( چشمش به سرباز دیگه ای که بیرون با شرایط بد روحی نشسته می افته ) چرا اینجایید ؟
سرباز متوجه نگاه فرمانده میشه و به سرباز دیگه ای که بیرونه و اوضاع روحی خوبی نداره نگاه میندازه ، صدای رعد و برق ذهنش رو پر میکنه .
پایان فصل اول .............................................................................................
هر گونه پخش یا کپی بدون اجازه مولف یعنی بنده ( ایمان شمس ) پیگرد معنوی و اگه خدا بخواد قانونی به دنبال خواهد داشت
نظرات ()شرایط عادی ...
روز – داخلی ، خارجی – خانه
مازیار در میانه اتاقی تاریک از خانهای بزرگ ، روی یک کاناپه ی تک نفره نشسته و در کنارش میزی کوچک و روی میز یک بطری آب و چند قرص قرار دارد و یک دستگاه پخش فیلم در کنار آنهاست که در حال پخش کردن فیلمی از خانواده اوست که وی را تشویق میکنند تا از بالای دستگاه بانجی جامپینگ به پایین بپرد. نمای نزدیک از چهره ی مازیار که ترسیده و هیجانزده شده است . نمای نزدیک از برداشتن یک قرص از روی میز ، نمای نزدیک از بطری آب که رو به پایین خالی میشود و صدای خورده شدن آب توسط مازیار ، نمای نزدیک از چهره مازیار که عصبی است و اشک چشمانش را پر کرده است ، حواس مازیار پرت همسرش میشود و نمای نزدیک از چهره همسر مازیار که صدایش میزند، پای مازیار لیز خورده پایین میافتد ، تصویر در هوا میچرخد و نوری فضا را پر میکند، ماشینی در هوا میچرخد و به شدت به زمین میخورد ، تصویر روی دیوار شروع به پرپر زدن میکند ، با هر بار رفتن و آمدن تصویر چهره ی همسر مازیار که صدایش میزند و تشویقش میکند ، چهره ی مازیار که به دنبال تصویر همسرش میگردد ، تصویر زمین خوردن ماشین به مراتب هی تکرار میشوند. ناگهان چراغ خانه برای لحظهای روشن شده و چشمان مازیار را میزند ، مردمک چشمانش گود میشود ، عقربه ساعت از کار میایستد ، و دو مرتبه چراغ خانه خاموش میشود. موزیکی توهمی شروع به پخش شدن میکند ، مازیار به ضبط داخل خانه نگاه میاندازد ، ضبط خاموش است ، چراغهای خانه با سرعت زیاد و نور کمی روشن و خاموش میشوند ، همه چیز به صورت آهسته حرکت میکند ، ناگهان آکواریوم بزرگی که در انتهای اتاق است میترکد و آب آن به بیرون میریزد ، همزمان با ترکیدن آکواریوم مازیار صدای تصادف ماشین را میشنود ، با وحشت بر میگردد و خالی شدن آب آکواریوم را نگاه میکند ، آب همینطور میآید و تمام نمیشود ، و ماهیها همینطور از آکواریوم خارج شده و در فضا به حرکت در میآیند ، ناگهان آب به زیر پای مازیار میرسد ، خون یکی از ماهیها که وقت ترکیدن آکواریوم زخمی شده است ، در فضا پخش میشود ، مازیار که به ماهی خیره شده برای لحظه ای با دیدن خون او همه جا را قرمز میبیند و تصویر صورت زخمی همسرش با چشمان باز را به خاطر میآورد ، میخواهد دست همسرش را بگیرد اما تصویر با چند ضربان و موج از او دور و دورتر میشود ، یک مگس از روی صورت دختر بلند شده به سمت مازیار رفته از مقابل صورت او عبور میکند و تصویر خیابان را به خانه متصل میگرداند ، مازیار به پرواز اسلومیشن مگس که از مقابل صورتش عبور میکند نگاه میاندازد ،پنجره باز است ، مگس میخواهد از خانه خارج شود اما نمیتواند انگار که به چیزی برخورد میکند ، مازیار پرواز و تقلای اسلومیشن مگس را دنبال میکند ، تصویر مگس فلو میشود و در آن سوی پنجره تصویر جغدی را میبینیم که به مازیار خیره مانده است ، جغد سرش را تا نیمه میچرخاند . نمای بسته از چشمان مازیار ، نمای بسته از چشمان جغد ، نمای بسته از چشمان همسر مازیار .
ناگهان دیوار پایین ریخته ماشینی به داخل اتاق میآید ، مازیار وحشت کرده و محو ماشین است ، ناگهان توجهش جلب صدای همسرش میشود که از بالای راه پله ها صدایش میزند . از راه پله بالا میرود ، صدای همسرش را میشنود ، میخواهد باز گردد اما راه پله ای که از آن بالا آمده است حالا دیگر رو به پایین راهی ندارد و هر دو راه پله رو به بالا هستند ، نمیداند چه باید بکند ، صدای همسرش را باز هم میشنود ، بالای راه پله ی دیگر نور سبز رنگی دیده میشود ، احساس آرامش میکند ، به سمت آن نور بالا میرود ، به پشتبام میرسد ، همه جا سبز است و پر از گل و گیاه ، به سمت لبه ی پشتبام که از دید مازیار نوک یک صخره است میرود ، باد به صورتش میخورد ، احساس سبکی میکند ، پرندهای از کنارش عبور میکند ، مازیار دستهایش را باز میکند ، میخواهد بپرد ، کمی رو به جلو خم میشود ، اما صدای همسرش را میشنود ، باز میگردد ، همسرش پشت او ایستاده و او را صدا میزند ، میخندد . تصویر همسر مازیار همچون تصویر تلویزیون نویز داشته و رنگ و لعاب طبیعی ندارد , مازیار که حواسش به همسرش است ، کمی عقب تر میرود ، زیر پایش خالی میشود و رو به عقب پرتاب میشود ، نمای نزدیک از صورت مازیار که در حال افتادن است و همچنان به همسرش خیره مانده ، نمای باز از زانو به بالای مازیار که در حال سقوط است ، نمای باز از همسر مازیار که با فریاد صدایش میزند و دستش را به سوی او دراز میکند ، نمای بسته از مازیار که به نزدیکی زمین رسیده است ، برای لحظهای میایستد و باز به بالا بر میگردد ، نمای باز از فضای شهر بازی و دستگاه بانجی جامپینگ که مازیار از آن پایین پریده است و حال توسط کشی در هوا معلق است ، تصویر در فضا میچرخد ، خانواده مازیار در حالی که میخندند او را تشویق میکنند ، نمای بسته از چهره همسر مازیار که میخندد ، تصویر ریپ میزند نویز دار میشود و به تصویر فیلم روی دیوار باز میگردیم که گویی فیلم روی تصویر همسر مازیار ایستاده و او روی کاناپه نشسته و به عکس همسرش نگاه میکند در حالی که قطره اشکی روی گونه اش در حال پایین آمدن است .
تصویر از مازیار دور میشود ، یک ماهی در فضا حرکت میکند ، تصویر ریپ میزند و خاموش میشود
پــــــــایــــــان
---
پ ن : این اولین فیلمنامه ی کوتاه از منه که برای ساخت ارائه و در بانک فیلمنامه ثبت شده ، پس هر گونه کپی برداری از این اثر ، پیگرد قانونی به دنبال خواهد داشت ...
نظرات ()شاید فقط یک تونل وجود داشت ، تاریک و خلوت : تونل من ، تونلی که من کودکی ، جوانی و همه عمرم را در آن گذرانده بودم. و در یکی از قسمتهای شفاف این دیوار سنگی من آن دختر را دیده بودم و ساده اندیشانه باور کرده بودم ، که در تونلی موازی تونل من حرکت میکند. در حالی که در واقع او متعلق به جهان پهناور، جهان نا محدود کسانی بود که در تونل زندگی نمیکردند.
تونل
ارنستو ساباتو
ترجمه مصطفی مفیدی
--
نظرات () ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
---
17 امرداد سالروز فوت حسین پناهی عزیز رو به دوست داران این بزرگوار تسلیت میگم
روحش شاد
نظرات () تگرگ ها طغیان اشک های در سکوت مانده اند
و تــــــو
نگاهی زخمی
که سالــــــهاست
در میان چشمانی
با کوک های جراحی
زنجیر شده است
---
طوفان ها
همه از سوی
اقیانوسی می آیند
که روزی با مهربانی
نسیم های سرگردان را
در خود پناه داده است
ای کـــــاش
حافظه ی نسیم ها
به وسعت دل اقیانوس ها
بـــزرگ بود
ایـــــــمان شـــــــمس
نظرات ()